تبليغاتX
بی عنوان
شرح الهام
 
این روزا تو حال و هوای انتخابات ریاست جمهوری حرفای جالبی از اینور واون ور می شنویم.بعضی از این حرفا دیگه خیلی جالبه.گرچه ما نه سر پیازیم نه ته پیاز.ولی کر که نیستیم.گاهی از این وری ها میگم گاهی اون وری ها.این خبر ویژه ی روزنا مه ی کیهان ۵ اذر ۱۳۸۷

سایت افراطی خبر نامه ی امیر کبیرطی تحلیل ذیل عنوان"خاتمی باید معذرت خواهی کند" نوشت خاتمی قبلا یک بار امد.خودش معتقد است که دیگران خواستند و همین خواست توجیه عدم برنامه از طرف او بود.ولی این بار هم دارد این قصه تکرار میشود.کاندیدایی دارد میاید که به جای برنامه و تیم کاریکه اهداف معینی داشته باشد برای بقا و بازی با خواسته ها میاید.امیدشان به موج است.موجی ایجاد کنند و بر ان سوار شوند.شاید چند کرسی و چند مقامی را در چند صباح باقی مانده ی عمر کسب کنند.حال تفاوتی نمی کند که این موج دوم باشد یا موج سوم.خاصیت موج این است که زود عقب می نشیند.امری که نمی تواند مغفول نظر موج سواران باشد.خاتمی با توسل به التماس مادر و کس و کار گرفته تا کمپین ها و پویش های خود ساخته اش دارد می اید ولی این بار باید بداند که جنبش دانشجویی مجرب تر از سال ۷۶ شده است.

این سایت می افزاید:خاتمی برای ورود به عرصه ی انتخابات باید در مورد گذشته ی خود توضیح بدهد. و یا اینکه پذیرفته است که اشتباه کرده است.اگر خاتمی می خواهد با همان مشی قبلی و با رضایت نهادهای بالایی در انتخوابات حضور پیدا کندبهتر است هرگز به امدن فکر نکند.و اگر برای ایستادنی مردانه امده است باید بداند مسیری سخت در تعامل با نهاد های قدرت خواهد داشت و از مشی پیشین خاتمی بسیار دور است که چنین کند.

خبر نامه ی امیر کبیر هم چنین نوشت:خاتمی در سال ۸۳ به دنبال بیرون انداختن دانشجویان معترض به خود از سالن سخن رانی بود.او گاه علیه انها سخن گفته و انها را مقصر قلمداد کرده است.او باید در مورد لایحه های دو قلو و هزاران لایحه ی دیگر عذر خواهی کند.و هم چنین از توقیف مطبوعات و به زندان افتادن روزنامه نگاران.او فراموش نکرده که بر سر تئوریسین های اصلاات چه امده است.او باید نسبت به سهم خواهی های نشستگان بر سر سفرهی اصلاحات از مردم عذر خواهی کند.باید منتظزر خشم ها وعصبانیت های دانشجویان باشد...ایا این بار با شجاعت و بر نامه میاید یا باز با التماسو پویش و کوشش...

|+| نوشته شده توسط الهام در جمعه 8 آذر1387  |
 قصه شهر

به نزدیک شدن فکر می کنم.وتمام چهار راه های بی چراغ شهر.که حتی یک بار مرا به نام نخواندند.نگاه من یک عمر پشت تمام چراغ قرمزهای شهر دنبال یک نقطه ی روشن بود.نقطه های روشنی که پشت فرمان ایست له می شدند.مثل انتظار.انتظار شوم حادثه ای که پیش از آنکه شعله ور شود خاکستر نشین می شود.یا صدای جیغی که در نطفه خفه می شود.چشمان من.چشمان من خبر از حادثه می داد.چشمان من گدایی محبت نمی کرد بودن را می خواست.بودن در هوای صاف بدون خط کشی را.ولی افسوس.افسوس که هیچ رهگذری این را نفهمید...

و شهر .شهر با چراغ های روشن.شهر با کوچه های تاریک.شهری که بکارت روح مرا دزدید.بکارت چشمان مرا دزدید.

شهر را می خواستم وقتی که شب بود.و جای پای تو روی آسفالت کوچه!! تو انگار مطمئن بودی که رد پای تو روی آسفالت کوچه نمی ماند.و من چه احمق بودم که دنبال رد پای تو بودم روی آسفالت کوچه!!

حالا تو نیستی.حرف ساده ای نیست.رد پایت را هم روی آسفالت کوچه جا نگذاشته ای! و من با چشمان بی پرده.چشمانی که بکارت ندارد.شهر را وجب میکنم.از کنار یکدیگر می گذریم.حرف ساده ایست.ما از کنار یکدیگرمی گذریم.و جای پای ما روی هیچ آسفالتی نخواهد ماند...

من یقین دارم...

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 9 مهر1387  |
 ..............

یک چند به کودکی به استاد شدیم     یک چند زاستادی خود شاد شدیم

پایان سخن شنوکه ما راچه رسید     ازخاک برآمدیم و بر باد شدیم

...

شیخی به زن فاحشه گفتا مستی؟     هر لحظه به دام دگری پا بستی؟

گفتا:شیخا هرآنچه گویی هستم        آیا تو چنان که می نمایی هستی؟

...

امروز که نوبت جوانی من است   

 می نوشم ازآنکه زندگانی من است

عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است

تلخ است از آنکه زندگانی من است

...

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفت وگوی من و تو

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

(خیام)

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 9 مهر1387  |
 مرداد 1387

حکومت این واژه ها درذهن شما

اعتبار یک عمر زندگی مرا

مردود کرد

وقتی که گفتم:

نجابت فشار هرزه ی واژه ایست

که از تو دورم می کند

ومی ترساند

دو چشمم را

از زل زد ن در چشم های کسی که

دوستش می دارم

لعنت به تعهد این واژه ها

که زیر سوال چشم های شما

هر کدام رنگی می گیرد

من که در امتحان شما مردودم

پس بگذارید حرف آخر را

همین اول بگویم

این روزها حال و هوای دلم

طعم اردیبهشت را دارد

طعم بهر نارنج را

این روز ها حس می کنم

او را ع..ش..م

همین...
|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 9 مهر1387  |
 شهریور 1387

از تو که می نویسم

به اصالت واژه باز می گردم

و جادوی کلمات

که با تمام سحرشان

در وصف هر چه زیبایی ست

به اسم تو که می رسند

عاجزند

از گفتن حتی کلامی

هر چند کوتاه

از تو که می نویسم

یک دفتر صد برگ دارم

با صفحه های سپید

که از اسارت واژه ها

تهی ست

و کلماتی که پیش نام تو

آنقدر کوچک می شوند

که تمام صفحه ها سپید می ماند...

|+| نوشته شده توسط الهام در سه شنبه 9 مهر1387  |
 ...

اما عقیده ام گمنام بود

آخرین حرفم از تقدیر بیم داشت

و عمرم بی اغراق کفاف مرا نمی داد

بگذار به شمشیر یک دلاور از پا درآیم

پولاد در قلب و خنده بر لب

آری زمانی چنین گفته بودم

ولی تقدیر چه بازی ها دارد

ببین چگونه از پشت سر مرا غافلگیر کرد

میدان جنگ من فاضلاب کنار خیابان بود

و خصم من یک گاری با بار هیزم

به نظر بسیار منطقی ست

من همه چیز را از دست داده ام

 حتی مردنم را...(گمنام)

 

|+| نوشته شده توسط الهام در شنبه 6 مهر1387  |
 میم..

میخوام از تو بنویسم.از میم.می رم سراغ درخت گلابی.از گلی ترقی.این قصه همیشه حال و هوای تو رو واسم داره...این قصه رو که می خونم همه ی وجودم پر می گیره...می خوام به یاد تو یه تیکه هاییشو ایجا واسه دل خودم بنویسم:

 

باقی حرف هایش را نمی شنوم.دستی نا مرئی به کنج و کنار خا موش قلبم تلنگر میزند.خاطره هایی محو و مغشوش ته ذهنم می چرخند.هزار هزار فرسخ از این تابستان دور هستم.یک ابدیت.کسی پشت پلک هایم میدود.کسی آوازی را ته گوشم زمزمه می کند.ته مانده ی یک خواب قدیمی.تکه پاره .پراکنده.لا به لای پلک هایم می نشیند .تابستان آخر...

...

تمام شب خواب میبینم. خوابی آشفته و تکه پاره.کلا فه ام.فکر می کردم فراموشش کرده ام.و خبر نداشتم که چه نزدیک به من ته چشمهایم توی روده هایم پشت پلکهایم هم چنان عاشقم.خوابیده است .دماوند لبریز از حضور نا مرئی اوست.از تپش قلب بازیگوش وهمهمه ی بدن بی قرارش.لبریز از بوی کفش های کتانی و دست های جو هری اش.

...

خبر ندارم این آخرین باری است که او را می بینم.کف دست هایم میسوزد.و به نظرم می رسد که اسم او را روی تمام بدنم خالکوبی کرده اند.

...

میم توی من می لولد.چنگولم می کشد.نوازشم می کند و می رود.آسمان انچنان تهی زلال و کامل است انچنان یک دست و سبک که خستگی ها ذره ذره از کف پا و سر انگشتانم به در می شود.خستگی باستانی موروثی .خوشم خوبم.شنگولم.کجا هستم؟؟هیچ کجا.نیمه شب است یا نزدیک سحر؟؟ نمی دانم!انگار در مکثی خالی میان دو دقیقه ی پرهیا هو نشسته ام.میان بی نهایت گذشته بی نهایت فردا.نگاهم از اجسام و اشیا از دار و درخت باغ وباغبان از بنی آدم وهای هویش از زرق برق از حرفها و بلند گو و از خودم خود فاضل روشن فکر هنرمندم فاصله گرفته و خیره ام به پسری کوچک است که سر بلندترین درخت عالم نشسته  و چشمش خیره به عنکبوتی صبور است که آرام و بی سر و صدا توری نازک می بافد...

...

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه 4 مهر1387  |
 های یه آدم عینکی....

من با اصل قضیه مشکل دارم.بابا من از این عینک خوشم نمیاد.من با منظره ها مشکلی ندارم.با این عینکی که رو چشام زدین مشکل دارم.می خوام این عینکو بر دارم.می خوام هر جوری که دوست دارم ببینم...ولی...ولی انگار یه چیزه نامرئی دستامو بسته!از قضا سر نخش هم به شما میرسه.نمیذارید درست ببینم.راستش حالا خیلی وقته فهمیدم این جوریام که می گید نیست.این روزا این عینکی که 21 ساله رو چشمامه بد جوری گیجم کرده!!قاعده ی بازی اینه که من با این عینک احساس وارستگی کنم,  احساس خوشبختی.چون اونایی که برداشتنش عاقبت خوبی نداشتن.ولی امان از دست بشری که عبرت نمی گیره!من اهل قاعده ی این بازی نبودم.

این روزا دلم واسه خودم بدجوری می سوزه.میبینم یه عمر به اندازه ی 21 سال دنیام شده یه قاب با ابعاد مشخص.با یه منظره ی مشخص. نمی تونم سرمو بچرخونم.یه کم این ورتر.یه کم اونورتر.از همه جا بی خبرم.خط کشی.خط کشی.مرز.مرز.جلو چشام خط کشی.جلو فکرم خط کشی.جلو کتابام خط کشی.جلو پنجره خط کشی.جلو دستام خط کشی.جلو دهنم خط کشی.جلو خودکارم خط کشی.حتی گاهی جلو چشمامم خط کشی.گریه بی گریه!!خفه... خط کشی. خط کشی. و من قانون این بی قانونی رو نمی فهمم.

می خوام گلایه کنم.می خوام بگم دلم واسه کتابایی که نمی تونم بخونم واسه فیلمایی که نمی شه ببینم واسه حرفایی که نمی تونم بزنم پرپر میزنه!!حاله آدمای کور رو دارم.هزار بار پامو بلند کردم ولی بازم گذاشتم جای قبلی!!دوست ندارم فکر کنم الکی دارم دستو پا می زنم.از وقتی یادمه یه طومار تو جیبم گذاشتین از چیزای خوب از چیزای بد.این خوبه. این بده. این آره .این نه.این بار می خوام خودم بگم چی خوبه.چی بد. چی آره.چی نه. می دونم خیلی تو قفسم.هم تو قفسم .هم چشمام بسته ست. می خوام حتی اگه شده اندازه ی همین قفس اوج بگیرم.اندازه ی همین قفس پرواز کنم.حتی اگه بال و پرمو این چهار دیواری آهنی زخمی کنه.می دونم این جا زندگی کردن....واسه یه دختر...خیلی چهار دیواری.ولی می خام اندازه ی همین چهار دیواری پرواز کنم.این دفعه بدون اجازه!!حتی اگه بالو پرم زخمی بشه...

 

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه 1 مهر1387  |
 از مرگ...

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی ست

که مزد گور کن

از بهای آزادی آدمی افزون باشد

جستن

یافتن

و آنگاه

به اختیار برگزیدن

و از خویشتن خویش

بارویی پی افکندن

اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد

حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم....

(احمد شاملو)

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه 31 شهریور1387  |
 

اینایی که می خوام بنویسم مال دو سال پیشه.میدونم این دست نوشه خیلی واقع بینانه نیست ولی یه گوشه از زندگیمه.یه گوشه از خودم.من خیلی از روزا با همین فکر زندگی کردم.با همین دید خیلی از چیزا رو به دست آوردمو خیلی از چیزا رو از دست دادم.گرچه حالا از این جوری دیدین و این جوری فکر کردن دور شدم اما فکر می کنم هنوز یه چیزایی از این نوشته به من مربوطه انگار!!:

20 اردیبهشت 1384:

 

و این منم زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

ویاس ساده و غمناک آسمان

و نا توانی این دست های سیمانی...(فروغ)

 

هوا سنگینو خفه ست.آدم حس میکنه آخر دنیا وایساده.من تنهام.اون قدر تنها که حس می کنم تک تک سلول های منو باد با خودش می بره.از بیرون وحشت دارم.از خیابون .از آدما.کاش میشد تا آخر دنیا همین جا بین همین چهار دیواری بود ومردو پوسید و بوی گند نگرفت.کاش می شد بدون توالت احساس سبکی کرد وبدون غذا احساس سیری.

طرح گنگ صورت آدمای بیرون از خونه .خیابونای بدون خط کشی.ظهرای گرم تابستون.بوی لاستیک اتوبوس.همه ی اینی انگار جلوی چشام رژه میرن.هیچ کس مثل من نبوده.مسلما هیچ کس مثل من این قدر ترسو و جسور نبوده.با همه ی ترسی که از آدمای بیرون دارم ولی فکر می کنم باید برم بین اونا.باید در آغوششون بگیرم تا بفهمم چه قدر سردم! باید نگاهشون کنم تا بفهمم چه قدر چشمام خالیه.من 20 ساله شدم.یه آدم 20 ساله که تا حالا به هیچ کس گره نخورده. و نه به هیچ کجا. یه آدمی که اصلا خودش گره کوره!وای خدای من!!!کی می خواد این حرفا رو بفهمه؟؟؟!!!کی می خواد بفهمه که من نباید اینجا باشم؟؟!!نباید تو طبقه ی پنجم یه ساختمون قهوه ای باشم. من یا تمام عمرم باید تو انفرادی باشم یا پشت بوم!

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راه ها ادامه ی خود را در

تاریکی رها کردند....(فروغ)

 

و شاید روح من ارزش هیچ چیز را نداشت

با اینکه بیشتر از بقیه سوخته بود....

|+| نوشته شده توسط الهام در پنجشنبه 28 شهریور1387  |
 
 
بالا