اینایی که می خوام بنویسم مال دو سال پیشه.میدونم این دست نوشه خیلی واقع بینانه نیست ولی یه گوشه از زندگیمه.یه گوشه از خودم.من خیلی از روزا با همین فکر زندگی کردم.با همین دید خیلی از چیزا رو به دست آوردمو خیلی از چیزا رو از دست دادم.گرچه حالا از این جوری دیدین و این جوری فکر کردن دور شدم اما فکر می کنم هنوز یه چیزایی از این نوشته به من مربوطه انگار!!:
20 اردیبهشت 1384:
و این منم زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
ویاس ساده و غمناک آسمان
و نا توانی این دست های سیمانی...(فروغ)
هوا سنگینو خفه ست.آدم حس میکنه آخر دنیا وایساده.من تنهام.اون قدر تنها که حس می کنم تک تک سلول های منو باد با خودش می بره.از بیرون وحشت دارم.از خیابون .از آدما.کاش میشد تا آخر دنیا همین جا بین همین چهار دیواری بود ومردو پوسید و بوی گند نگرفت.کاش می شد بدون توالت احساس سبکی کرد وبدون غذا احساس سیری.
طرح گنگ صورت آدمای بیرون از خونه .خیابونای بدون خط کشی.ظهرای گرم تابستون.بوی لاستیک اتوبوس.همه ی اینی انگار جلوی چشام رژه میرن.هیچ کس مثل من نبوده.مسلما هیچ کس مثل من این قدر ترسو و جسور نبوده.با همه ی ترسی که از آدمای بیرون دارم ولی فکر می کنم باید برم بین اونا.باید در آغوششون بگیرم تا بفهمم چه قدر سردم! باید نگاهشون کنم تا بفهمم چه قدر چشمام خالیه.من 20 ساله شدم.یه آدم 20 ساله که تا حالا به هیچ کس گره نخورده. و نه به هیچ کجا. یه آدمی که اصلا خودش گره کوره!وای خدای من!!!کی می خواد این حرفا رو بفهمه؟؟؟!!!کی می خواد بفهمه که من نباید اینجا باشم؟؟!!نباید تو طبقه ی پنجم یه ساختمون قهوه ای باشم. من یا تمام عمرم باید تو انفرادی باشم یا پشت بوم!
شب در تمام پنجره های پریده رنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه ها ادامه ی خود را در
تاریکی رها کردند....(فروغ)
و شاید روح من ارزش هیچ چیز را نداشت
با اینکه بیشتر از بقیه سوخته بود....
|
+| نوشته شده توسط
الهام در پنجشنبه 28 شهریور1387
|